تبليغاتX
گل پسرم بردیا
گل پسرم بردیا
روزانه های بردیا
سال 1391 خجسته باد
سپندارمذگان مبارک
عصر شده و زمان میان وعده بردیاست. براش کیک میارم تا بخوره. بردیا کیک رو باز کرده و با اشتها مشغول خوردنه. ازش میپرسم کیک دوست داری؟ با سر تایید میکنه و دهان باز میکنه تا یه گاز دیگه از کیک بخوره. با  خوشحالی از اینکه خوشش اومده و داره میخوره میگم منم کیک دوست دارم.......... بردیا کیک رو از نزدیک دهان بازش که آماده خوردن کیک هست دور میکنه و به دهان من نزدیک میکنه و به من اشاره میکنه که تو اول بخور.................

رضای عزیزم و بردیا پسر شیرینم

برای سپاس تمام مهربانیهاتون روز سپندارمذگان را برگزیدم تا بگویم

برای تمام شادیهایی که با حضورتون در قلبم

به من هدیه کردید سپاسگذارم

روز عشاق ایرانی مبارک

Myup.ir | Upload Center
[ ]
+
تولد نادیا جون
نادیا جون؛ پرنسس ناز من تولدت مبارک. بهترین ها رو برات آرزو میکنم

دیانا و نادیا

نادیا و دیانا


[ ]
+
سفر زمستان 90
شیرین پسرم هفته پیش یه سفر به کردکوی- درازنو و در آخر محمودآباد داشتیم.

من که همیشه عاشق درازنو هستم. همه فصلش لطف و جذابیت خودش رو داره. بازم یکباره دیگه سفر بالای ابرها رو تجربه کردیم و به هممون کلی خوش گذشت. دایی بهنام تو این سفر با ما بود. تو محمودآباد  دایی بهروز و زندایی هم با ما بودن. خیلی خوش گذشت.بازم شیرینکاریهات نصیب ما شد و شارژ دوربین رو خالی کردی و نشد عکس و فیلم زیادی برداریم.


[ ]
+
پاییز 90

بردیا پسر گلم

مامان یکمی تنبلی کرده و ۳ ماهه وبلاگت رو آپ نکرده.مامان جون و باباجون رفتن و منم بی حوصله و تو هم بهانه گیر..........خیلی سعی میکنم که تو این شرایط بتونم آرامشم رو حفظ کنم

شیرین پسر مامان همین که تو هفته جدید چند تا کلمه جدید گفتی و داری تلاش میکنی که بعضی کلمات رو بگی منم کلی خیالم راحت شده. دوست دارم زودتر بتونی صحبت کنی تا ببینم تو اون مغز کوچولوت چی میگذره.

در حال حاضر به شدت حس استقلال طلبی داری.

جایی که باید پیاده روی داشته باشیم اصلا حاضر به راه رفتن نیستی و بغل بابا هم نمیری و فقط میخواهی که من بغلت کنم. اگه منم بغلت نکنم تو مسیر خلاف جهتی که ما راه میریم آرام شروع به حرکت میکنی و اصلا حاضر نمیشی که همسو با ما شی. بی دغدغه و ترس بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی میری.

تو این ۳ماهه خودت غذا خوردن رو یاد گرفتی و اصلا حاضر نشدی که من یه کوچولو چیزی دهانت بذارم.اگه روی چیزی کمی اصرار به خوردن کنم میتونم مطمئن بشم که اصلا لب به اون خوراکی نمیزنی.

عکس و فیلم گرفتن ازت خیلی سخت شده چون تا دوربین رو میبینی سریع به طرفش میای و از من میگیری و مجال عکس و فیلم گرفتن نمیدی و خودت شروع به عکاسی میکنی و بعدش میخواهی که عکس و فیلم گرفته شده رو نشونت بدم و کلی هیجان زده میشی از چیزی که خودت ثبت کردی.

برای اولین بار سوار اتوبوس شدیم و مطمئنا دیگه فکرش از ذهنم هم نمیگذره که مسیری با اتوبوس بریم. چون کنکاش زیر صندلی ها و آویزون پنجره ها شدن و کف زمین خوابیدن و... مصمم کرد که بدون صندلی مخصوص و کمربند بسته شده جایی نبرمت.

لباس پوشاندن برای بیرون رفتن هم که قصه خودش رو داره و باید من و بابایی حاضر بشیم و کفش رو پا کنیم و در حال بستن در ازت بپرسم که میخواهی با ما همراه بشی؟! در این حالته که رضایت میدی که لباسات تعویض بشه. خیلی روزا تو راه پله تونستم لباسات رو تعویض کنم.

تا ازت غافل بشم توی دستشویی مشغول آب بازی و خیس کردن همه جا هستی و حاضر به بیرون اومدن نیستی. جالب اینکه برای تعویض پوشک حاضر به رفتن به حمام و دستشویی نیستی ولی وقتی با کلی ترفند میبرمت شیر آب رو میچسبی و حالا دیگه حاضر به بیرون اومدن نیستی.

 

 

 

 

امشب یلداست.................................امیدوارم شب قشنگی داشته باشیم.


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!